تبليغاتX
یکی مثل شما
« باز آمدیم، باز آمدیم **** بی عشوه و ناز آمدیم »

چندی بود که بنا به دلایلی کاملاً پرسنال (بر وزن عشق و حال)، از دنیای مجاز و ما یتعلقاتش دوری جسته بودیم و کنج دِنج عُزلت را به عرصه پرهیاهو اما خالی از تکاپوی مَجاز نویسی ترجیح داده بودیم و لاک پشت وار، حرکت خرگوش گونه دنیا را به نظاره نشسته بودیم. چنان آرامشی در خود احساس می نمودیم که تصمیم داشتیم به هیچ روی در آسمان ابری بلاگفا، آفتابی نشویم لکن گویا نبودمان هیچ کم از حضورمان نداشت و غیبتمان خللی در بازار پر رونق شایعات و احتمالات رنگارنگ و ضد و نقیض وارد ننموده بود.


 تا که بودیم همگان به دنبال تشخیص هویتمان بودند و گمانه زنی ها حول این محور می چرخید که آیا ما همان منصور++ می باشیم یا نه. لکن پس از اینکه از دنیای مجاز رخت بر بستیم بر دامنه شایعات افزوده شد. این بار دیگر "کیستی" ما چندان اهمیتی نداشت و همه به دنبال دلیل "نیستی" ما بودند. عده ای بر این باور بودند که ما به سربازی رفته ایم و در پادگان به دنبال ما می گشتند در حالی که ما در این مدت حتی سرِ بازی هم نرفته ایم چه رسد به سربازی! عده ای نیز دلیل غیبتمان را، قاطی شدنمان با مُرغان می دانستند و در خانه بخت به دنبالمان می گشتند حال آنکه ما با آخرین کسی که ملاقات کردیم همان جناب مُرگان مادر مرده بود که ماوقعش را بدون کم و کاست برای دوستان شرح دادیم.


خلاصه اینکه هرکسی غیبتمان را معلول علتی دانسته بود و برای اثبات فرضیه خود، دلایلی را نیز ارائه نموده بود. البته تمامی اینها نشانگر لطف و محبت دوستان است و ما نیز کم لطفی دانستیم که بازهم به سکوت خودخواسته مان ادامه دهیم و برآن شدیم تا با خمیازکی کوتاه دوباره مجازنویسی را از سر بگیریم. از آنجائیکه دوستان همواره از طویل وعریض بودن خمیازه هایمان گلایه داشتند تصمیم گرفتیم تا خمیازه های خود را کوتاه تر از سابق سر دهیم بنابراین در این مجال به خمیازه نامه ای کوتاه بسنده میکنیم. و باقی مطالب را در خمیازه های آتی بیان می نمائیم.


با سلام خدمت شما
عرض کنیم که عُزلت ما
چندان هم بد نیست که میگن

 این رو راست میگم جان شماها

چند ماهی که ما نبودیم

 مشغول بیکاری بودیم
زندگی می گذشت یه جوری
به فکر هیچی نبودیم


روزی یک کتاب می خوندیم

مگس ها رو می پروندیم

گاهی هم به دور از چشم بابا

دزدکی ماشین می روندیم


خلاصه یه جوری سر شد

 این روزای خوب و بیخود
گاهی با سُنتی موندن

 گاهی با پیروی ازمُد

راستی چند وقته که ممد
به سرش زده که زن بگیره

شده عاشق یه دختر

که اون رو حتی ندیده

 

این بود از خمیازک ما
مطلبی مطلقاً بی محتوا
برسه به دست هر کی

 که اومد به وبلاگ ما


نوشته شده در تاريخ جمعه 20 آذر1388 توسط Iago

چند شب پیش در اتاق مان نشسته بودیم و مشغول سیاحت در دنیای مجازی بودیم که از ستاد فرماندهی ما را فرا خواندند. علت را که جویا شدیم دریافتیم که گویا همسایه مان یک مهمان از دیار ژرمن ها برای شرکت شان آمده و از ما خواسته اند تا به همراه ایشان به فرودگاه رفته و کار واگردانی جملات آن اجنبی را انجام دهیم. اگرچه بعد از حادثه مجازکده تصمیم داشتیم دیگر اقدام به برون روی ننمائیم لکن ملاقات یک اجنبی آن هم از نوع ژرمنی اش اتفاقی نبود که هر روز پا بدهد. با خود گفتیم در این ماه مبارک هم کار خیری انجام می دهیم هم این که اندک داشته مان از زبان منحوس ژرمن ها را از حالت بالقوه به حالت بالفعل در می آوریم بنابراین درنگ را جایز ندانستیم و در طرفه العینی لباس های عیدمان را به بر کردیم و به همراه همسایه مان راهی فرودگاه شدیم.

طبق معمول، عزیزان صاحب الماشین پس از انجام مناسک افطاری به خیابان هجوم آورده بودند تا هم سیاحتی نموده باشند و هم اینکه با عبور از پستی و بلندی های خیابان به هضم غذایشان کمکی کرده باشند. همانگونه که انتظار می رفت خیلی زود دیر شد و وقتی به فرودگاه رسیدیم، یک ساعتی از نزول هواپیما می گذشت. خوشبختانه خیلی زود توانستیم آن  ژرمن مادر مرده را بیابیم. مردی بلند قد و سیاه موی که حدود 45 خزان از عمرش می گذشت. پس از احوالپرسی های مرسوم و تبادل مبلغی تعارف، از ایشان خواستیم که راهی شویم لکن از آمدن امتناع ورزید و گفت باید منتظر بماند. علت را که جویا شدیم بیان کرد که کیفش را شخصی اشتباهاً برده است و باید منتظر بماند تا آن را به او بازگردانند. با تلاش جلو خنده مان را سد کردیم و به او گفتیم: "بنده خدا اشتباه کدام است؟ برو هزار مرتبه خدا را شکر کن که خودت را نبرده اند. مگر اینجا کشور خودتان است که مردم از این اشتباه ها بکنند؟" پس از اصرار های فراوان بالاخره راضی شد تا ماموریت انتظار برای تحویل گرفتن کیفش را به مسئولین فرودگاه بگذارد و خود با ما بیاید.

از آنجائی که همه دار و ندارش در کیفش بود، وی مجهول الهویه به حساب می آمد و نمی توانست شب را در هتل به صبح کند و همسایه مان مجبور شد آن اجنبی را به خانه خودشان ببرد. در طول مسیر فرصتی دست داد تا بیشتر با دوست جدیدمان آشنا شویم آنگونه که خودش می گفت نامش Morgan (بر وزن گلدان) بود و ایل و تبارش در بندر هامبورگ روزگار می گذراندند. گویا برای اولین با بود که به ایران می آمد و باید چند قرارداد مهم تجاری را امضا می نمود و بدون فوت وقت به کشورش باز می گشت. جویا شدیم که چرا اهل بیت را با خود نیاورده است که در پاسخ نگاه عاقل اندر سفیهی به ما کرد و گفت: "من در ماموریت به سر می برم. برای تفریح که نیامده ام." در دلمان به عزیزان خارج برو هموطن مان درود فرستادیم که حتی در سفرهای اداری نیز کانون گرم خانواده را با خود همراه می سازند تا خدای ناکرده سرد نشود. به هر روی نمی توان از این ژرمن های بی احساس توقع داشت که مانند ایرانیان، خانواده دوست و پر عاطفه باشند.

 اندکی که گفتمان مان گل کرد و به قول اجنبی ها صحبتهایمان فرندلی شد، جناب مُرگان  با آهستگی و اندکی ترس از ما پرسید: "اینجا م.ش.ر.و.ب خوری آزاد است؟"  چون پاسخ این سوال را نمی دانستیم، عین جمله اش را برای همسایه مان واگردانی نمودیم تا او پاسخش را بدهد. با شنیدن این سوال رگ های گردنش متورم شد و زیر لب چند استغفر الله غلیظ زمزمه کرد و ناگهان مانند شتر مست کف بر لب آورد و فریاد زد: "مگر اینجا بلاد کفر است که مردم هر زهرماری بخواهند بخورند؟ مملکت قانون دارد. حساب و کتاب دارد..." اگرچه ما هیچ کدام از این جملات را انتقال ندادیم لکن جناب مُرگان  خود پی به همه چیز برد و خجل و شرمسار پاسخ داد: "من هم شنیده بودم که در ایران خوردن نوشیدنی های ... ممنوع است اما با دیدن این همه راننده مست در خیابان فکر کردم شاید جدیداً قانون عوض شده باشد" در آن لحظه حتی اگر دختر 14 ساله ای را نیز جلو رویمان سر می بریدند، باز هم نمی توانستیم جلو خنده مان را بگیریم. با هر زحمتی بود حالی اش کردیم که اینجا اگر اینگونه نرانی تو را "جوجه راننده" و "راننده آموزشگاهی" خطاب خواهند کرد. به او فهماندیم که اینجا تاریخ مصرف چراغ راهنما و نور بالا و پائین، پس از اخذ گواهینامه به پایان می رسد و دانستن علائم راهنمائی و رانندگی تنها به درد امتحان آئین نامه می خورد.

خوشبختانه دیگر جناب مُرگان سوالی نپرسید و بدون هیچ دردسری به خانه رسیدیم. قبل از اینکه جناب مُرگان را با همسایه مان تنها بگذاریم، راه دارالخلاء را نشانش دادیم تا اگر احیاناَ نیمه های شب احتیاج به قضا حاجت پیدا کرد، دچار مشکل نشود.

حوالی ساعت شش صبح بود که نعره هایی جانکاه، خواب شیرین صبحگاهی را از چشمانمان پراند. با سرعت خود را به پنجره رساندیم و بیرون را نگریستیم تا ببینیم چه خبر است. چشم مان که به جناب مُرگان افتاد دیگر تامل را جایز ندانستیم و  مانند تیری که از کمان رها شده باشد خود را به دم در حیاط رساندیم. پس از اندکی پرس و جو کاشف به عمل آمدیم که گویا آن ژرمن بخت برگشته از شنای صبحگاهی باز می گشته که در تاریک و روشن هوا متوجه کارتن خواب بزرگواری که در آنجا بیتوته کرده بوده نمی شود و با پاهای مسلح به چکمه اش  نقطه حساس بدن آن بینوا را لگد مال می نماید. بی مروت چنان نعره می کشید که در عرض چند دقیقه تمام اهل محل آنجا جمع شدند.  با هر مکافاتی بود آن لاکردار را راضی نمودیم تا سکوت اختیار کند و بیش از این با آبروی ما را در محل بازی نکند.

آن بلای آسمانی که رفع شد از جناب مُرگان  پرسیدیم که آیا حین شنا کردن آب به درون دهانش رفته یا نه که با  بی مزگی تمام پاسخ داد: "می ترسی روزه ام باطل بشه؟" با عصبانیت به او گفتیم: " روزه کدام است بنده خدا؟ اگر یک قطره از آن آب وارد حلقومت شده باشد شناسنامه ات باطل خواهد شد! مگر نمی دانی که هرچه آب فاضلاب و دارالخلاء و گنداب است مستقیماً وارد دریا می شود؟ مُرگان جان! مرغان دریائی هم چندش شان می آید در این آب شنا کنند تو چگونه متوجه آلودگی این آب نشدی؟ نهنگ ها و کوسه ها که جد اندر جد در این آب می زیسته اند اکنون چنان از آلودگی دریا به ستوه آمده اند که گروه گروه دست به اُتانازی می زنند! مگر اینجا بندر هامبورگ است که بتوان در آبهایش شنا کرد؟"

همسایه مان را به کناری کشاندیم و به گوشزد نمودیم که اگر این فلک زده تا ظهر نمیرد به طور قطع انواع و اقسام بیماری های پوستی به سراغش خواهند آمد و او را ناکار خواهند کرد. پیشنهاد ما این بود که هرچه زودتر او را بفرستد پی کارش وگرنه عواقب بیماری جناب مُرگان،  گریبان گیر او و خانواده اش نیز خواهد شد. همسایه مان نیز به سرعت صبحانه ایی به او خوراند و او را راهی شرکت کرد.  


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 شهریور1388 توسط Iago
Blog Skin